مامان و بابام خونه ما بودن که یهو محبت مادرانه مامانم فوران کرد و با صدای بلند گفت قزبونت برم هانیه جونم.

یهو دیدیم  دستای نیما آویزون شد و با لب و لوچه آویزون رفت تو اتاقش.

مامانم که هم ناراحت شده بود و هم ماتش برده بود گفت: مامان خودشو گفتم دیگه بابا چرا ناراحت شد؟

/ 0 نظر / 7 بازدید