به خدا من شیشه ماشین رو نشکستم

سکانس اول:

ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و قفل فرمون رو زدم. پیاده شدم و خواستم در عقب رو برای نیما باز کنم که پرید رو صندلی راننده تا از در جلویی پیاده بشه. درست در همین لحظه و برعکس وقتایی که من ازش کاری میخوام و اون نمیتونه انجام بده چون بلافاصله دست به نزدیک ترین شیء میگیره و میگه دستش بنده و خب معلومه که نمیتونه دو کار رو با هم انجام بده، یهو هردو نیمکره مغزش شروع به کار میکنن و انگار قادر به انجام صد کار با همه، در یک چشم به هم زدن قفل فرمون رو با تمام قدرت تکون میده و میپره پایین.

سکانس دوم:

از خونه میایم بیرون و سوار ماشین میشیم که یهو انگار جن دیده باشم، خشکم میزنه و من که ماجرای دیشب رو فراموش کردم، تو مغزم دنبال عامل شکستگی شیشه ماشین میگردم و با تعجب و ناخودآگاه با صدای بلند میگم: "شیشه چرا شکسته؟"

یهو نیما میگه: "مامان خودت شکستی"

- من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- آره دیشب که بهش دست زدی.

ماجرای دیشب مثل فیلم جلوی چشمم تکرار میشه و میگم: "مطمئنی من شکستم؟ یا کس دیگه ای شکست؟"

با اطمینان کامل و با قاطعیت میگه: "مطمءنم. تو شکستیش."

حالا من موندم و این فکر که چه جوری ثابت کنم من نشکستم؟

/ 1 نظر / 13 بازدید
سوده

ببین چه زوری داره نیم وجبی! از الان به 3 تا ماشین خسارت زده[نیشخند]