خاطرات نیما و مامان آیی ایما گوکه! مامان آیی گوکه! بابا هووان گوکه!
| ||
|
من: نیما کجا رفته بودی؟ نیما: خونه خانم مادر رسید. (خونه خانم مدرسی- همسایمون) من: چی خوردی؟ نیما: مائ الشعیر من: کی بهت داد؟ نیما: خانم مادر رسید. با کی بازی کردی؟ نیما: بابای مادر رسید.( منظورش آقای مدرسیه) من: چی بازی کردین؟ نیما: خونه سازی. [ سهشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ق.ظ ] [ هانیه ]
نیما ظرفهای روی میز نهارخوری رو پرت کرد و بشقاب شکست. میگم چرا این کار رو کردی؟ میگه شوک کرد. لباسای باباشو میریزه زمین. میگه شوک کرد. غذا رو میریزه میگه شوک کرد. پیچ گوشتی رو میکوبه رو دسته مبل میگه شوک کرد. خلاصه هر کار بدی که در منزل ما انجام میشد، کار شوک بود. تا اینکه بالاخره صبرم تموم شد و دستور اخراج شوک از منزل را صادر کردم و چنان با تحکم این دستور رو به زبان آوردم که نیما حسابی خرفهم شد و اونم از ترس با صدایی لرزان موافقت کرد. عصر همون روز تو آسانسور بودیم که نیما گفت: "شوک بد بود. رفت." و من مطمئن شدم که دیگه خبری از شوک نخواهد بود و نفس راحتی کشیدم. اما این آرامش طولی نکشید که وقتی نیما داشت با خودش بازی میکرد، شنیدم که با شوک صحبت میکرد و فهمیدم که شوک چنان در ذهن نیما ریشه دوانده که به این سادگی ها از شرش خلاصی نداریم.
[ یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ب.ظ ] [ هانیه ]
پریروز رفته بودیم بیرون که یهو گشنم شد و داشتم ضعف میکردم. از کیفم یه ویفر رنگارنگ درآوردم و باز کردم که یهو نیما گفت: "اووووووووووو" ویفر رو نصف کردم و نصفش رو دادم به نیما که زد زیر گریه. یک بساطی راه انداخته بود انگار مادرش مرده. گفتم خب یکی دیگه واسه تو میخریم. بعد به همسرم گفتم کنار اولین سوپر وایسا تا ویفر بخریم. اما نیما دست بردار نبود. صداش افتاده بود تو سرم و انگار تو مغزم پتک میکوبیدن. گفتم بیا بگیر مال خودت. یهو چنگ زد و هر دو تیکه رو گرفت و بعد گفت: "حالا واسه تو میخریم!!!!!!!!" همچین حرصم گرفت که گفتم: "اصلا من واسه خودم دو تا میخرم" نیما با خونسردی کامل گفت: "بخر" همسرم از خنده روده بر شده بود و واسه اینکه نیما روش زیاد نشه الکی میگفت این آقا رو نگاه کن و میخندید. بعد همسرم گفت من وقتی بچه بودم گول میخوردم ولی خوشم اومد نیما نقد رو ول نکرد نسیه رو بچسبه.
[ یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٩ ق.ظ ] [ هانیه ]
همیشه شب ها موقع خواب نیما و باباش کلی شوخی میکنن و سر به سر هم میذارن و از ته دل میخندن. دیشب باباش سر به سرش گذاشته گفته میخوام جیشت رو بکنم بندازم دور. نیما هم جدی گرفته گفته : "نه، جیش زالم دارم. پی پی زالم دارم." من که رفتم پیش نیما بخوابم، برام توضیح داده که باباش چی گفته و چه جوابی داده و در ادامه گفت: "خون میاد، بریم دکتر، خوب کنه"
خیلی از حرف زدنش خوشم میاد. دیر به حرف افتاد اما حالا که صحبت میکنه، همه چیز رو به جاش به کار میبره. البته اصولا بچه ها حروف رو جابجا میکنن. مثل لازم که نیما میگه زالم یا عکس که میگه عسک. [ سهشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ق.ظ ] [ هانیه ]
دیشب من و همسرم داشتیم با هم بحث می کردیم و من صدام بلند بود که همسرم دیگه عصبانی شد و بلند گفت داد نزن. نیما ناراحت شد و به باباش گفت: "مامان هانی رو دعوا نکن. نیما می کشه!" باباش گفت: "نیما کی رو می کشه؟" نیما گفت: "بابا هووان رو" خودمونیم، خیلی خوشمان آمد ها
[ یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ب.ظ ] [ هانیه ]
دیروز مهران از نیما پرسید: اسم مامان شوک چیه؟ نیما گفت: مامان هانی مهران: اسم باباش چیه؟ نیما: بابا هووان مهران: شوک دختره یا پسره؟ نیما یه توضیحاتی داد که خلاصش این بود که شوک هم گوگول داره و هم ات. بحث که به اینجا رسید، فهمیدیم شوک دوجنسیه و دیگه من و باباش ترسیدیم که شوک واسه نیما خطرناک باشه. باباش گفت بالاخره شوک دختره یا پسر؟ نیما گفت پسر. بعد باباش گفت شوک پسره یا دختر؟ نیما گفت دختر. اینجا بود که دیدیم ای بابا این بچه اصلا نمیدونه فرق دختر و پسر چیه و هر دفعه کلمه آخری رو تکرار میکنه. بعد نفس راحتی کشیدیم و خیالمون آسوده شد. [ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٤ ق.ظ ] [ هانیه ]
من برنامه بفرمایید شام رو دوست دارم ولی مرتب نمیبینم. با وجود اینکه نیما فقط چند قسمتش رو دیده ولی تیتراژ آخرشو یاد گرفته. دیشب موقع شام نیما گفت: "بفرمایین شام جیگرم" [ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ق.ظ ] [ هانیه ]
پرده اول- یه پیر مردی با عصا کنار خیابون تو گرمای ظهر وایستاده بود. کنارش وایسادم تا سوارش کنم. کلی طول کشید تا بیچاره سوار شد. با نیما دست داد و کلی تحویلش گرفت. موقع پیاده شدن هم با نیما خداحافظی کرد. کلی طول کشید تا بیاره پیاده شد. وقتی در ماشین رو بست، نیما گفت: "عجب آقای خوبی بود!!!!"
پرده دوم- خونه مامنم اینا بودیم. من تو اتاق بودم. گفتم نیما جیش داری؟ نیما گفت نه و رفت پیش مامانم. مامانم تو اتاقش بود. گفت نیما جیش داری؟ نیما گفت نه و رفت پیش بابام. بابام تو آشپزخونه بود. گفت نیما بیا بریم دستشویی. نیما اومد بیرون و با عصبانیت گفت: "نیما رو کشتین!"
پرده سوم- نیما پیش بابام رو تخت دراز کشیده میگه قصه بگو. بابام که قصه بلد نیست، ماجرای صبح همون روز تو فروشگاه شهروند رو تعریف میکنه. بابا مسعود: یه خره بود رفته بود فروشگاه. واسش چی میخرن: نیما: شیر، خامه، تن ماهی، پاستیل. بابا معود: بعد خره میگه چی میخوام؟ نیما: ماشین میخوام. بابا مسعود: براش نمیخرن. چی کار میکنه؟ نیما کلی جیغ و داد میکنه و بعد دراز میکشه رو زمین و اداهایی رو که صبح درآورده بود تکرار میکنه. بابا مسعود: حالا خره نیما بود یا نیما خره بود؟ نیما با افتخار: نیما خره!!! [ سهشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ق.ظ ] [ هانیه ]
بعد از ظهر از خواب بیدار شدم و توی کابینت بسته ژله رو دیدم. فکر کردم واسه نیما درست کنم چون خیلی دوست داره. نیما بیدار شد و سلانه سلانه اومد آشپزخونه. یهو ژله آماده رو دید و خوشحال شد. بغلم کرد و گفت: "مامان خوبم" انقدر لذتبخش بود که نگو و نپرس. [ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٢ ق.ظ ] [ هانیه ]
الان چند روزه که نیما داره کارتون یوگی و دوستان رو میبینه و تا تموم میشه میگه مامان از اول بذار. دیگه تمام متن گفتگوی کارتون رو حفظ شدم. وسط کارتون هم هی میاد جاهای باحالشو واسه من تعریف میکنه. همراه با کارتون هم قاه قاه میخنده و ریسه میره. توی این قسمتی که داره میبینه، ماجرا راجع به یه موشکه. حالا دیروز نیما اومده میگه مامان کادو آوردم. مشتشم بسته انگار یه چیزی تو دستشه و میده به من. میگم کادو واسه کیه؟ میگه مامان. میگم چی هست؟ میگه موشک!!!!!! بچه گشته گشته واسه من کادو پیدا کرده. موشک!!!!! منم کلی تحویلش گرفتم و گفتم ممنون پسر گلم. بعد دگمشو زدم که پرواز کنه و مثلا تو هوا دارم میبینمش. نیما اول ماتش برد و از عکس العمل من تعجب کرد ولی بعد خوشش اومد و اونم داشت مثلا تو هوا به موشک نگاه میکرد. بعد واسه اینکه ماجرا خاتمه پیدا کنه گفت: " إ! از پنجره رفت بیرون."
[ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٦ ق.ظ ] [ هانیه ]
الان دو ماهی هست که مامانی (مادر بزرگ من) برای درمان و دکتر اومده تهران و خونه مامان اینهاست. نمیدونم چرا نیما خیلی ازش خوشش نمیومد. اذیتش میکرد. به حرفاش گوش نمیداد. حتی گاهی میزدش. وقتی خواب بود یا دراز کشیده بود میرفت رو تختش و هی خودشو مینداخت روش تا بیدارش کنه. خلاصه ازش خوشش نمیومد. یه روز مامان گفت: " این بیچاره (مامانی) انگار هیچوقت شانس نداره." تا اینکه مامانم به یه فکری افتاد. یه عالمه پاستیل و بیسکوئیت و شکلات خرید گذاشت توی کمد. از اون روز هروقت ما میرفتیم خونشون، یکی از خوراکی ها رو میداد به مامانی و میگفت بده به نیما. مامانی هم که اصلا راه نمیتونه بره، با کلی ادا و خنده اونو میداد به نیما و میگفت خودم دویدم رفتم از مغازه خریدم ها! روز اول نیما خیلی خوشحال شد. روز دوم وقتی دید همه ما داریم میخندیم، به مامانم گفت: " تو کردی؟؟؟؟" منظورش این بود که تو خریدی دادی به مامانی؟ خلاصه بعد از چند روز این حقه گرفت طوری که حالا نیما میگه: "مامانی خوبه. منو دوست داره" پریروز داشتیم میرفتیم خونه مامانم اینا تا رسیدیم دم درشون نیما گفت: " آخ جون خونه مامان اگه. مامانی گاگا میده!!!!!!!" منظورش از گاگا همون قاقالیلیه. یعنی خوراکیهای خوشمزه! [ یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ق.ظ ] [ هانیه ]
دیشب من داشتم خیاطی میکردم و نیما کارتون یوگی و دوستان رو میدید. کارتونش تموم شد و داشت تبلیغات نشون میداد. نیما صدام کرد که برم و کارتون رو دوباره از اول بذارم. گفتم الان میام. بعد از ۵ ثانیه صبر و تحملش تموم شد و گفت: "مامان، بیا، بیا، تو رو خدا!!!" [ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٧ ق.ظ ] [ هانیه ]
واسه نیما شیر کاکائو خریدم. داره میخوره و هی به خودش میگه: "نوشت جونت!" [ چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٦ ق.ظ ] [ هانیه ]
من خوشگلم. پدر، مادر خوبه! هانیه جون بابایی (منظورش بابا مهرانشه که واسش لوس میشه تا حرفاشو به کرسی بنشونه) نیما نمیتونه (وقتی از تنبلی نمیخواد کاری رو انجام بده) شیر گوه، نیما گوه، قوی بشه. بیاین شام نوش جونت خواهش میکنم بفرمایید روز مادر مبارک بریم روسوران، پیتزا، نوشابه عروس داماد، ساندویچ، نوشابه، نانای نانای، عروسیه! ( یاد کلاه قرمزی افتادم. حالا نمیدونم تو کدوم عروسی ساندویچ خورده که اینجوری میگه!!!!) ورزش خوبه خاله مژگان دلم تنگ شده دوست دارم
[ سهشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ب.ظ ] [ هانیه ]
امروز روز مادره. صبح پرستار نیما اومد و یه گلدون قشنگ " شب خسب" برام آورد. منم کادوی منیژه خانم رو دادم به نیما و گفتم بده به خاله منیژه و بگو روز مادر مبارک. انقدر قشنگ این جمله رو گفت که کیف کردم. گوبانش برم من. [ سهشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٤ ق.ظ ] [ هانیه ]
تازگیا یه مجموعه ورزشی نزدیک خونمون باز شده که بچه ها رو نگه میدارن تا مامانا ورزش کنن. خیلی خوبه. هم برای من خوبه که خیلی وقته ورزش نکردم و هم برای نیما که یک ساعتی میره پیش بچه ها و بهش خوش میگذره. ساعت ٢.۵ میریم و ۴ خونه ایم و میخوابیم. دیشب نیما گزارش کلاس ورزش رو به باباش داد و گفت: "ورزش خوبه. میریم ورزش گوی بشیم"
[ سهشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٠ ق.ظ ] [ هانیه ]
تازگیا نیما به هرکی میرسه با افتخار میگه من مثانه دارم و کلی پز میده! حالا ماجرای مثانه چیه، باشد برای بعدها که بزرگ شد به خودش میگم. اینجا دیگه جای مسائل غیر اخلاقی نیست! [ سهشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ق.ظ ] [ هانیه ]
|
طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | |
