Lilypie Premature Baby tickers

خاطرات نیما و مامان آیی
ایما گوکه! مامان آیی گوکه! بابا هووان گوکه!
نويسندگان

چند ماهه که به علت مشغله شغلی نتونستم وبلاگم رو کامل کنم و بابت همین کلی غصه خوردم چون خیلی اتفاقات جالب رو ننوشتم و حالا هم فراموش کردم. اما دیروز نیما یه حرفی زد که خیلی به دلم نشست و دنبال فرصتی بودم تا فراموش نکردم بنویسمش.

دیروز ظهر نیما رو از مهد آوردم خونه و دراز کشیدیم تا بخوابیم×. همونجور که بغلش کرده بودم گفتم میدونی من خیلی دوستت  دارم؟

نیما خودشو محکم به من فشار داد و گفت: " منم خیلی دوستت دارم"

انقدر با احساس و صادقانه این جمله رو به زبون آورد  که در عمق وجودم حس کردم تمام سلولهای تنم لرزید!

وای! نمیدونید چه لذتی داشت شنیدن این جمله از نیما برای اولین بار. از دیروز هی میپرسم نیما دیروز به مامان چی گفتی؟ اونم تکرار می کنه و من هر بار لذت میبرم.

 

×راستی یادم رفت بنویسم که از اول مهر که کار من به نزدیکی خونه منتقل شده , نیما میره مهد نورسته پیش الهه جون و شبنم جون!

[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هانیه ]

درخواستهای متمادی نیما برای دیدن کارتون اونم وسط برنامه های مورد علاقه ما بس نبود، حالا دستور کارتون های درخواستی میده.

یکی از این کارتونها که کلی دردسر واسه ما داشت تام و جری بود. مساله هم این بود که باید تو این همه قسمت بخشی رو پیدا میکردیم که یه موش گنده میره گردش. آخرشم پیداش نکردیم و گفتیم نداریم. همینه. میخوای بشین نگاه کن نمیخوای که هیچی. نیما هم نشست انقدر کارتونا رو تماشا کرد که بالاخره پیداش کرد و با خوشحالی فریاد زد موش گنده داره میره گردش.

والا از قدیم وقتی یه آهنگ درخواستی میدادن، معمولا یه آهنگ معروفی بود که همه میشناختنش. این مدلیش دیگه تازست!!!

[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]

نیما رفته خونه همسایمون (به  قول خودش خانم مادر رسید) و یه اسباب بازی با خودش آورده. منم گذاشتمش بالای آکواریوم که بعدا پسش بدم.

حالا اومده میگه بدش بازی کنم. منم گفتم الان که میخوایم بریم بیرون. بعدا میدمش بازی کنی. پدر سوخته میگه: بذار بابا مهران بیاد بهش میگم اونو به من ندادی!!!!!!!!

حالا دیگه گله و شکایت منو به باباش میکنه.

[ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۳ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]

بابای نیما : میخوای کتکت بزنم؟

نیما: نه. تکتم نزن.

-------------------------------------------------------------

من: نیما بیا بریم جیش کن وقتشه الان.

نیما: خودت بدیا!!!!!!!!!!!!

-------------------------------------------------------------

من: نیما عشق منه.

نیما: عشق بابا هووان!!

نفهمیدم منظورش چی بود. فکر کنم سوال چند گزینه ای باشه:

الف) نیما عشق بابا هووانه                     ب) بابا هووان عشق مامانه                          ج)بابا هوان عشق نیماست                   د) مامان عشق باباست

-------------------------------------------------------------

من: نیما پاشو پسرم بیدار شو.

نیمای خواب آلود: میذارم یه کم بخوابی.

[ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]

تازگیا این وروجک یاد گرفته دست پیش بگیره که پس نیفته.

تا ازش میپرسم چی کار میکنی, اگه در حال انجام کار بدی باشه که خودش میدونه بده فوری میگه خودت بدی.

این درحالیه که من به شدت رو این مساله حساسم که بهش نگم بچه بد. همیشه میگم این کار خوب نیست یا تو که پسر خوب منی نباید این کار رو بکنی. حالا هنوز من هیچی نگفتم فوری جواب میده زبل.

[ شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]

کارل گوستاو یونگ می گوید هر مردی یک آنیما(زن) و هر زنی یک آنیموس(مرد) در وجود خود دارد. یونگ می گوید عشق چیزی جز تصویر آپارت مانندی نیست که آنیما یا آنیموس درون ما، روی تصویر زن یا مردی که عاشقش هستیم پخش میکند.

برای مثال من به عنوان یک مرد، یک آنیما (زن) درون خود دارم که مدام در حال اعلام مشخصات یک زن ایده آل است. حالا من به طور اتفاقی به زنی برخورد میکنم. زن روبروی من می ایستد و درست مثل یک پرده سینما تصاویر پخش شده ی زن دلخواه آنیمای من روی او به نمایش در می آید. ومن هم شروع به تطبیق شباهتها میکنم. اگر تصویر فیلم بیشتر منطبق با خود واقعی زن بود، حالا من یک عاشق محسوب می شوم! به همین سادگی!

برگرفته از وبلاگ "کافه کافکا"

[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]

هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود

یا یک سال از عمرم کم می شود!

گاندی

[ جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]

نیما خیلی بچه عاطفی و با احساسیه. روزی ده بار میاد بغلم میکنه و میگه مامانی خوب. منم میگم قربونت برم پسری خوب و کلی کیف میکنیم. بعضی وقتها هم میاد میگه: "منو خیلی دوست داریییییییی؟" میگم: "آره. خییییییلی زیاد. اندازه آسمون". بعدش بلافاصله میگه: "برام هر روز ماشین و موتور میخری؟ همه چی میخری؟" تعجب

بچه جغله از آب گل آلود هم ماهی میگیره.ابرو

چند روز پیش اومد بغلم کرد گفت مامانی خوب. منم فوری گفتم: "منو خیلی دوست داری؟" گفت: "آره" گفتم: "چقدر؟" گفت: "اندازه آسمون" منم گفتم: "برام ماشین و موتور میخری؟"نیشخند

بچه یه لحظه هنگ کرد بعد فهمید موضوع چیه و با حالت اعتراض گفت: "اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ"عصبانی

از اون روز ابراز علاقه هاش سر جاشه ولی هنوز نپرسیده برام ماشین و موتور میخری یا نه.

 

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]

دیروز داشتیم میرفتیم کلاس نقاشی که از جلوی یه مغازه رد شدیم که حراج بود و رفتیم تو. من سه تا لیوان سرامیکی خریدم و یه بالش کوچک با عکس ملوان زبل برای نیما که دست از سر کوسن های من برداره. داشتم حساب می کردم که نیما با یه عروسک در دست اومد جلو و گفت این رو بخر. اومدم بگم نه که یه چیزی به ذهنم رسید. از خانم فروشنده عذر خواهی کردم و به نیما گفتم این دفعه که رفتی تو دستشویی پی پی کردی, میایم این رو میخریم برات. باشه؟ و نیما هم گفت باشه و گذاشتش سر جاش. برگشتم پول رو بدم به فروشنده دیدم از خنده غش کرده و پشتش رو کرده به نیما که نیما نفهمه. گفتم آخه پسر من دیگه بزرگ شده و میره دستشویی. پوشک دیگه نمیبنده.

خلاصه رفتیم کلاس نقاشی و یک ساعت بعد که کنار خیابون ایستاده بودیم منتظر تاکسی, یهو دیدم چند قطره آب ریخت جلوی پای نیما. فهمیدم موضوع چیه و خجالت و حیا و همه چی رو گذاشتم کنار و سریع همونجا وسط خیابون شلوارش رو کشیدم پایین و اونم بلافاصله جیش کرد. یعنی اگه 1 ثانیه دیر کرده بودم شلوارش خیس میشد و دیگه کدوم تاکسی ما رو سوار میکرد؟ اونوقت باید تا خونه پیاده میرفتیم و مطمئنا یه کوچه بالاتر نیما میگفت خسته شدم و من باید همونجوری بغلش میکردم.

 فقط اون 1 دقیقه رو تصور کنید و ببینید چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم نیما جیش کرد و شلوارش کثیف نشد و از سرعت عمل خودم هم چقدر خوشم اومدنیشخندچشمک

[ سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هانیه ]

از وقتی نیما رو از پوشک گرفتم در مورد جیش پیشرفت خیلی خوبی داشته ولی در مورد اون یکیش نه!ناراحت

دو هفته پیش چند روزی اخلاقش عوض شده بود و مدام غر میزد و نق میزد و خلاصه هم من و هم باباش کلافه شده بودیم و نمیدونستیم مشکل چی هست؟؟؟؟

آخرش به این فکر افتادیم که شاید از اعتراض ما به کثیف کردن شلوارش ناراحته و داره اینجوری اعتراضشو نشون میده. البته ما هیچوقت دعواش نکردیم ولی وقتهایی که نمیره دستشویی یا دیر میره, شستن لباس کثیفش واقعا حال به هم زنه و مخصوصا اگه بارها پشت سر هم تکرار بشه مثلا 4 بار تو یه روز واقعا دیگه آدم کم میاره و خسته میشه.

خلاصه تصمیم گرفتم هر چقدر هم که لباسش رو کثیف کرد, بگم عیبی نداره پسرم دفعه بعد زودتر برو دستشویی.

حالا بعد از یک هفته که این روش رو پیش گرفتیم, کار به جایی رسیده که تا لباسش کثیف میشه میگه: "مامان بیا کثیف کردم. عیبی نداره" و رفتارش هم کاملا خوب شده. خوش اخلاق و با حوصله.

زدم به بی خیالی کامل. البته خدا رو شکر تا حالا خونه رو کثیف کرده و سریع میره دسشویی و من یا باباش رو صدا میکنه وگرنه نمیدونم باید چی کار میکردم.

[ سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هانیه ]
درباره وبلاگ

برای خودم و پسرم مینویسم تا در آینده بخوانیم و از یادآوری شیرینی ها و شادی های با هم بودن لذت ببریم.
طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ]